|
دست و پایم را بستی انداختیم گوشهی شعرهام! دستم اگر به کاری بیاید دلتنگت که میشوم/مینویسم کاری که از دستم بر نمیآید.. نه اینکه نتوانم. میترسم!.
مثل وقتی که بچه بودیم
قهر که میکردی تنم را میچسباندم گوشهی اتاق تازه میفهمیدم چقدر تنهام نه اینکه از بچگی با هم بوده باشیم ... بعد از غروب دانشکده راهپلهها را که بالا میآمدم دلم را میگذاشتم همانجا / پشت پنجره سخت حواست به کارت بود موقع برگشت تنهاییم را که بر میداشتم توی تاریکی پلهها تا ابد پایین میرفت نه اینکه همدانشکدهایی بوده باشیم... اَه این پلههای بیپدر که هیچ وقت پایین شهر را به بالای شهر وصل نمیکنند وگر نه من تا پیش از تو نه شوق دندان داشتم نه غصهی نان میخوردم نه این که همشهری بوده باشیم... از همان موقع توی ده برنج بار ماشین که می کردم جز عشق چیزی بارم نبود! همین نوشته را که برگردی نگاه کن به این همه راه به سطرهایی که آمدم که حتی شده یک بار ببینمت که با دستخط زمخت کارگری نوشتهام را به تو هدیه کرده باشم -به جهنم که در چشم شاعرها از شعر بودن فاصله دارد- نه اینکه از شعر، زیاد سرم نشود...! همین که به خاطر شعرهام -عصبانی هم که باشی- جوابم را میدهی از سرم زیاد میشود ذوق می کنم / مثل وقتی که قهرت تمام شده باشد اسباببازیت را به من قرض داده باشی. نه اینکه اهل اسباب بازی بوده باشم...! اين هواي عجيب قداست تنهايي مرا در قدمت دستهاي يخ زده ام ذوب ميكند. دنبال ريگي در جسارت من نگرد! دستم را نمي گيري و فكر ميكني عشق شبيه داستان هاي محتوم به افتادن برگ هاست فكر ميكني هميشه يك جاي رفتن مي لنگد هميشه يك جاي مسير بايد لغزنده از بي پروايي من باشد. صراحت مرا به ترديدهايت معلق ميكني و نميبيني چقدر از شاعر بودن متنفرم! و تنهايي دستهام در هيچ رماني نيست.. عجيب نيست؟ تو مرا به كودكيم سراغ ميدهي و حالاي در قدم مانده ام مجذوب روشنايي دستهات شدهاند پاييز رفتنت هر چقدر هم كه سرد باشد معصومانه كه نگاهت مي كنم هنوز سرم گيج گرماي توست عقلم هنوز به زمستانم قد نمي دهد... عجيب نيست؟ اين هواي عجيب .. تمام شعرهای من سراغ چشم های توست گاهی به خودم فکر میکنم سیسالم شده کار میکنم سی سال دیگر که خانه دار شدم برای همیشه روی مبل راحت مینشینم و شمع میشمارم شمع هایی کنار عکسم روی طاقچه روشن شدهاند.. گاهی به کار فکر میکنم ما مهندسین، کارگران مدرنیم پزشکها چقدر وضعشان خوب است و اگر شاعرانه عاشق یک دندانپزشک باشم چقدر به هویت مردانهام برمیخورد... گاهی به شعرهام فکر میکنم که هیچوقت "ترین" خاصی را در جهان مدعی نمیشوند که چقدر به کارگاههای شعر تف میکنند و باند شاعران تپل مثل بیلاخ سر راهشان سبزند! گاهی به باند فکر میکنم که چرا همه جا باند بازی شده؟ و فقط به باند سر عدهای گیر دادهایم مملکت تنها زخمیست که بدون باندپیچی بهتر خوب میشود... گاهی به مملکت فکر میکنم که دیگر لمسش نمیکنم که پر از دستانداز و بنبست شده که چقدر بدرد رفتن میخورد... گاهی به رفتن فکر میکنم آلما راست میگفت یک روز همه چیز تمام میشود..
کنار خاطره ام همیشه زرد خواهم ماند
به بغض شکسته ای قسم که طرد خواهم ماند شبیه خاک، غبار خاطر باد خواهم شد به گِرد دامن تو، همیشه گرد خواهم ماند در اضطرابم هر لحظه ای شروع تماشایی! که تا همیشه در این پایان سرد خواهم ماند گلایه ندارم از صبح، اگرچه بس دیر است در انزوای هر چه شب آورد خواهم ماند کنایه می زنند به من این روزهای زوج جریمه همین است که فرد خواهم ماند! عروج کن که راضیم به گام های رفتنت چقدر راضیم که من رفیق درد خواهم ماند! رفیق دست های تو، شبیه روزهای خوب در این خیالهای خام، شبیه مرد خواهم ماند! --------- سخت نگیرید، شب عیدی! خودمم بعضی ربطاشو نفهمیدم با تاثیر از این شعر
در چشم تو چیزیست از جنس آرزو مونا ! بغضی که دارد این روزهای پیش رو مونا ! شاید همیشه من، باید از تو شروع شوم تنهای شبگردم و ایام جستجو مونا ! امشب کلافه با مداد و کاغذ نشسته ام یک جمله ی ساده ی عاشقانه کو مونا ؟ دوباره میان رفتن و ماندن شکسته ام سو سوی اسم تو در، هر دو سو مونا ! عجیب در دلم افتاد "خدایا چه کنم" افتاده ام دوباره من به خاک ِ او مونا ! نترس از اینکه من، دلم شکسته است این مرد شاید،به حادثه کرده خو مونا ! در گوشه ی لبت، غم یک حرف دیده ام چون خنجری که رفت، به قلبم فرو مونا ! شاید دراین غربت سطرها ندیده ای اسمت شده انگار، برایم وضو مونا ! "گردان،د اگر دلم، روی از عشق صادقت گردم میان ِ شهر ، من با چه آبرو مونا؟" - بازگشت شبلی را از "میادین ِ نبرد برای کسب ِ علم و هنر" تبریک می گوییم! I respect my every little crush respect for my feelings.. not necessarily for you! shattered mirages! حسرت نمیخورم برای خطوط دستم که فال تسلیمند. به دستانت که بوی فهم خطوط میدهند. هیچوقت ندیدی پشت هر چراغی که ایستادم از اول قرمز تا آخر سبز همیشه زرد ماندم. به ریش نداشتهام قسم به دل ریشم از تمام مخاطبان عام که بپرسی از اولِ مجنون تا آخرِ ونگوگ وسطِ راه سوختم.. نبایست میپرسیدی کجاها آبی نیست که چشم سوختهام وسط صداقت پلکم گیر کند. نبایست خیال میکردم دوستِ خوب تمام میشویم که مرا زیر تابلوهایت دفن کنند و رنج ممتد لذیذ کثافت گذشتهام را به فحش بکشد گلایه نمیکنم به طرحهای ریشهدارت قسم.. به دوستی که محتاج شدی به عشقی که حریص بودی. خودم را از وقتم زدم، آینده را از رفتن. کاری که گیتار برقی نکرده بود.. در اثبات انسانیتم شانههایم از همیشه پهنتر است و خطوط پیشانیام گواه که سن هیچ درختی به رنجِ من قد نمیدهد. گذشتهام را که محکوم کردی به رویت نیاوردم از اول دیروزم تا آخر امروزت با زوایای آشکارش!.. من افتخارم این است برای کعبهی سرابها دویدم نه در پی خود فریبی، نه پایبند سراب شدم. -در روزگار هزار نیرنگ شاید تا ابد سراب- ای ستوه، در خضوع من سطوحِ نظر را وسیع کن! یلدای 89 کمی شتاب میکنی؟
مرا سراغ نمیگیرند. تمام روزان
گذشته اگر وزشی، اگر
کوتاهِ غمخانه تماشا بود; به آینده چه دل بستم؟! خیالات خام بیهوده چرا نمیمیرند؟ تا ابد تنهایی پیرمرد فرتوتِ بار دانش بر دوش! مضحکانه اگر تا حال نیشتر یأس این
پوچستان را نیرنگِ تو حاشا بود; ای رفیق! ای برادر! ای دوست... تو را سراغ نمیگیرند. فرد فردی که در گذرت همنشین یک چند شب تنهاییشان دیگر از اندرز تو سیرند! گاه هرچند، با تو همصحبتی
نیکوست... به درونم چه کسی مشتاق است که چه آهها! که چه ترسها! که چه دردها! در غل و زنجیرند. با دلِ رنجورِ از شکستگیها پیرم تا التیام قدمهایم در مرگ باور کنم یا نه! تمام جاذبهها دیرند!
در بغضهایی که اسیرم. تو کجایی، صحنهی تنهاییِ ویرانگرِ قصد! در تو آرام بگیرم از گوشهی چشمِ در خواب، بیدار در چهار سویِ تاریک نا دور دست هرچه از ناجنبنده افق، دیوار! دیوار! منِ رَفیق! منِ برادر! منِ دوست! در تو آرام بمیرم
مرا به فکر
بیاندازید که از هذیان هجر
برخیزم. تبکردهی آفتاب
هجیر که امتداد نگاهش را به کرانهی طلوع
پیوند زنم . مرا به فکر
بیاندازید که برگردم ، که بغضهای بند غرور
نهادهام را با اندوه خیس بر شانههایش بشکنم ... دیگر سوار هیچ
دوچرخهای نخواهم شد! و تَرَک چشمهایم را
از انکسار فراق در سکون همیشه مخفی
خواهم داشت. در تنگنای محاق دیگر به سمت هیچ
ستارهای اشاره نخواهم کرد... من حضور نهان متلاشی
|